طرفداران این طرح بر این باورند که استفاده از سازوکارهای بازار آزاد میتواند به رفع ناکارآمدیهای احتمالی در سیستم دولتی کمک کرده و سطح کیفی مدارس را متحول سازد. آنها معتقدند ورود بخش خصوصی با انگیزههای سودآوری، منجر به بهبود زیرساختها، نوآوری در شیوههای تدریس، ارتقای جایگاه مادی و رفاهی معلمان و در نهایت، ارائه خدماتی متمایز و با کیفیتتر خواهد شد. این رویکرد، آموزش را در وهله اول ابزاری برای بهینهسازی منابع و افزایش بهرهوری قلمداد میکند.
با این حال، هراس از تشدید شکاف طبقاتی و به حاشیه رانده شدن دانشآموزان خانوادههای کمبضاعت از دریافت آموزش باکیفیت، همواره سایه سنگینی بر فرایند خصوصیسازی افکنده است. منتقدان هشدار میدهند که با واگذاری مدارس به بخش خصوصی، احتمال افزایش قابل توجه شهریههای تحصیلی وجود دارد و این امر، آموزشی که باید حقی همگانی باشد، به کالایی قابل خرید و فروش تبدیل خواهد کرد. این فرایند میتواند به ایجاد دو قطب آموزشی منجر شود؛ در یک سو مدارس دولتی با امکانات محدود و در سوی دیگر مدارس خصوصی که تنها فرزندان قشر مرفه قادر به بهرهمندی از آنها خواهند بود.
از منظر تحلیلی، چالش کلیدی در اجرای موفق طرح خصوصیسازی، برقراری تعادل میان منافع اقتصادی بخش خصوصی و تضمین اصل حیاتی عدالت آموزشی است. اگر سیاستگذاریها به گونهای تنظیم نشوند که سازوکارهای حمایتی لازم برای دانشآموزان کمتوان و خانوادههای آسیبپذیر به دقت لحاظ گردد، احتمال انحراف از مسیر اصلی و تبدیل شدن آموزش به یک کالای لوکس، بسیار بالا خواهد بود.
این تحول در نظام آموزشی، نیازمند رصد مستمر، ارزیابی دقیق پیامدها و اتخاذ تدابیر جبرانی مؤثر به منظور حفظ دسترسی برابر همگان به فرصتهای آموزشی با کیفیت است. موفقیت این رویکرد، نه در گرو صرف انتقال مالکیت، بلکه در گرو توانایی نظام آموزشی در برقراری سازوکارهایی است که کیفیت را ارتقا دهد، بدون آنکه عدالت آموزشی قربانی شود.

